قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4468

تاريخ الفي ( فارسى )

خاتون سلطان را زهر داد « 1 » ، و به اين تهمت بغداد خاتون را - چنانچه بيايد - به قتل آوردند . و از كنار آب آمويه تا آب فرات كه ايران نام دارد و ولايت روم ، در تحت تصرف گماشتگان سلطان ابو سعيد بود . و چون در وقت وفات سلطان از نسل هلاگو خان پادشاهى نافذ فرمان در ميان نبود - « هر كه را بود سرى ، در پى سودايى شد » - معظم خواتين ابو سعيدى ، دلشاد خاتون كه حامله هم بود به ملك عزت نزد امير على پادشاه خال سلطان رفت . « 2 » در اردو هر اميرى رأيى و هر سردارى در سر هواى سودايى داشت . تا در اين وقت پادشاه اوزبك از دربند گذشته تا كنار آب كر آمد . ايران خراب و ايرانيان سراسيمه شدند . شعر : اى فلك ، آهسته رو كارى نه آسان كرده‌اى * ملك ايران را به مرگ شاه ويران كرده‌اى و خواجه غياث الدين محمد وزير چون روزى از سلطان شنيده بود كه « شايسته سلطنت از نسل هلاگو خان كسى نماند ، اكنون از ما گاون « 3 » كه از نسل تولوى خان بن چنگيز خان است وارث مملكت است » بنابراين كمر سعى در ميان بسته تمامت امرا را كه در اردو بودند به سلطنت آرپا خان راضى ساخت . فى الجمله اتفاق به هم رسيد . روز ديگر فوت سلطان ، بر سلطنت او اتفاق كردند « 4 » - چنان كه بيايد . اكنون به قاعدهء قديم شرح احوال حكام خراسان كه معاصر سلطان ابو سعيد بودند ، نوشته مىشود . به وقت آنكه سلطان ابو سعيد بر تخت سلطنت ايران برآمد ، حكومت هرات به ملك غياث الدين متعلق بود . و گذشت آنچه گذشت از احوال ملك غياث الدين و پناه بردن چوپان به او و ديگر وقايع ايام حكومت او . و ملك غياث الدين در اواخر سنهء هفتصد و سى و نه به هرات درگذشت ، و ملك شمس الدين به حكم وصيت پدر قايم مقام شد . و يكى از فضلا تاريخ سلطنت او را « خلّد ملكه » يافته بود .

--> ( 1 ) . ابن بطوطه نيز مرگ سلطان ابو سعيد را به دست بغداد خاتون نوشته است . - سفرنامه ، ترجمهء محمد على موحّد ، تهران ، 1337 ش ، ص 248 . ( 2 ) . دلشاد خاتون از بيم جان ، تنها فرزند ابو سعيد در رحم ، با پسر خال خود على جعفر از اردو به ديار بكر به نزد امير على پادشاه گريخت . ( 3 ) . گاون لفظ مغولى است به معنى پسر ، مانند معادل تركى آن اغول ، به مثابهء لقب شاهزادگان مغول به كار مىرفت . ( 4 ) . روزى كه اريا خان به سلطنت رسيد ، روى به اركان دولت آورده گفت : « من را چون ديگر پادشاهان به تجمّل و تنعم در خور نيست و از كمر زرين و كلاه مرصع من را طسمهء ميان بند و از نمد روسى كلاهى كافيست ، و بعد از اين بر من خواب و خورد حرام است ، از لشكر متابعت و مطاوعت و از من موافقت و مظاهرت . » - ذيل جامع التواريخ رشيدى ، ص 146 .